روزانه های یک جوان پارسی

خداحافظ سرهنگ...
نویسنده : امیر - ساعت ٤:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/۱
 

خبر کوتاه بود اما گیرا...

قذافی کشته شد....

همون کسی که 8 ماه پیش گفت تا آخرین قطره خونش میجنگه و جنگید، ولی لحظه آخر برای زنگی التماس می کرد مردی که دوست داشت متفاوت باشه... حتی توی مرگش هم متفاوت بود... او نه مثل هیتلر مرد و نه موسولینی، نه صدام و نه... او به سبک قذافی مرد!!

اما سوای همه این هیاهوهای به حق و ناحق، سوای اینکه گفته میشه که او گرایشات سوسیالیستی داشت و یا اسلامی، دیکتاتور بود یا هوادار ملکه.... می خوام همه با هم به این نکته فکر کنیم...

1- اگه قذافی دو سال پیش استعفا میداد و قدرت رو واگذار می کرد الآن کجابود؟

2- بچه هاش کجا بودن؟

پ ن: من فک میکنم تو یه جزیره داشت مث یه پادشاه زندگی می کرد، بچه هاش هم در حد وزیر و وکیل توی لیبی بودن.....

 

 

 


 
 
انتخاب...
نویسنده : امیر - ساعت ۱۱:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٤/٢٢
 

انسان همواره در معرض انتخاب کردن بوده. انتخاب همسر، انتخاب رشته تحصیلی، حتی انتخاب غذا توی رستوران!! وجه اشتراک همه این انتخابها اینه که با هر انتخاب انسان چیزهایی رو به دست میاره و چیزهایی رو هم از دست میده... به آرزوهایی میرسه و آرزوهایی رو هم از دست میده...

اما همیشه قضیه به این آسونی نسیت، گاهی اوقات انسان مجبور به انتخابهایی میشه که باید هزینشو تا آخر عمر (حتی گاهی تو اون دنیا) بپردازه....

برای مثال به چند تا سوال کلیدی می پردازیم:

1- اگه بعد از ظهور حضرت مهدی ایشون به شما بگه عزیزترین کس تو باید از بین بره... بین اعتقادت و عزیز ترین کست چیو انتخاب میکنی؟!؟!

2- اگه توی دریا همه اعضای خانواده دارن غرق میشن و تو میتونی یکیو انتخاب کنی بین همشون (پدر، مادر، همسر و ...) کیو برای نجات انتخاب میکنی؟

پس این نتیجه رو میگیریم که انتخاب هزینه داره و گاهی هزینش خیلی سنگینه... مثلاَ اگه از بین اون افراد پدرتو انتخاب کنی تا آخر عمر باید با این فکر زندگی کنی که چرا فلانی رو نجات ندادم و یا اینکه شاید اگه تلاش میکردم دو نفر رو میتونستم نجات بدم و ...

بعضی وقتها آدم توی زندگیش به نقطه انتخاب میرسه و کارش خیلی دشوار میشه... بعضی ها هم با کمال بی ملاحضگی شمارو مجبور میکنن که توی این شرایط قرار بدن بدون اینکه بدونن بعضی انتخابها در هر دو صورت هزینه داره...

چه باید کرد؟ به نظر نگارنده بهترین کار همیشه اعتدال و استفاده از راه حل های جایگزینه... خیلی اوقات این راههای سومه که کشتی زندگی رو از طوفانهای خانمان سوز و دشوار به ساحل امن اطمینان و آرامش و خوش بختی میرسونه. خیلی اوقات میشه بجای انتخاب های انتحاری و تصمیم های غلط میانه رو بود و آزادانه و آرام زیست...

ای کاش...


 
 
"علی دایی" بخواند!!!
نویسنده : امیر - ساعت ٧:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۳/٤
 

ناصر حجازی درگذشت... اما...

همه می دانیم که ناصر حجازی در جامعه ورزشی –و البته غیر ورزشی- ما جایگاهی ویژه داشت. اما به راستی این جایگاه ویژه از کجا می­آید. چرا برخی انسانها متفاوت از بقیه هستند –و  یا می شوند- قدیمی ها می گفتند " مهره مار دارند" آیا ما نیز این امر را باور داریم یا به دنبال پاسخی معقول تر برای این پرسش هستیم؟

در برنامه 90 دو هفته پیش سه گزینه برای سوال ما آورده شده بود: کیفیت بازی فوتبال، کیفیت مربیگری و صراحت کلام. البته مردم ایران با قاطعیت به گزینه سوم رای دادند. ولی آیا این "تنها" عامل مشخصه "ناصر خان" است؟ پاسخ این سوال بدون شک "خیر" است. گویای این مدعا هم دیگر افراد صریح اللهجه ای هستند که اینچنین جایگاهی در میان مردم ندارند.

ناصر خان در کنار صراحت کلام چیزهای دیگری هم داشت... چیزهایی که در جامعه ایرانی کیمیایی نادرند... اخلاق، صبر، تدبیر و ... اطناب نمی کنیم و به همین سه مورد اشاره میکنیم. آری وجه تمایز ناصر خان نه تنها "صراحت لحجه" نه تنها "گردن افراشته" بلکه اخلاق بود. صبر بود و تدبیر. به یاد بیاوریم زمانی که موج شدید انتقادها به خاطر حضور در یک آگهی تبلیغاتی به سویش روانه شد چه موضع گیری کرد؟!؟! آیه به همگان حمله کرد؟ آیا تقصیر را گردن زمین و زمان انداخت؟ آیا ... خیر بزرگتر از اینها بود ... همه چیز را به زمان سپرد... و زمان او را اسطوره کرد...

آقای دایی... آقای گل تاریخ فوتبال... با دقت به آنچه بر پیکر بی جان ناصر خان میگذرد نگاه کن... بدان که حجازی را نه گلهای ملی نه سابقه حضور در جام جهانی و نه نایب قهرمانی آسیا "ناصر خان" نکرد. کافیست به شکایتی که از باشگاه پرسپولیس تنظیم کردی نگاه کنی به عکس العملت بعد از شکست مقابل عربستان بعد از بازیهای ضعیفت در تیم ملی و ...

آقای دایی خیلی ها هنوز منتظرند و دوست دارند که اسطوره شان باشی... خیلی ها دوست دارند که قهرمانشان باشی... کافیست کمی ...

خودت بهتر میدانی... منتظر اسطوره شدنت میمانیم و بر روان پاک "ناصر خان" درود میفرستیم...


 
 
برو بابا حوصلتو ندارم...
نویسنده : امیر - ساعت ۱٠:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/٢٩
 

یه مدت بود حوصله نوشتنو نداشتم. یعنی اصلاً نداشتم ها... البته وقتی یه نویسنده خییییییییییییلی آماتور باشی این قضیه خیلی واست پیش میاد. البته دلیل های زیادی هم داشتم.

یکی اینکه تحولات منطقه خاورمیانه و شمال آفریقا اینقدر جذاب شده بود که وقت زیادی رو از آدم می گرفت

دوم اینکه بجز تاریخ قجر و پهلوی مدتی رو هم در حال و هوای تاریخ و تحولات دوران اصلاحات گذروندم (البته سال های 76 تا 78)

سوم اینکه کلی کتاب تو عید کادو گرفتم که باید تمومشون می کردم. البته توصیه اکید میکنم که دوستان از این روش استفاده نکنن چون مثل من آخرش پشیمون میشن

چهارم اینکه وقایع داخلی هم کلی جذاب شده بود و باید روزانه واسش وقت می ذاشتم

پنجم اینکه نزدیک مجمع بودیم و کلی کار داشتیم واکثرا تا دیروقت سر کار بودم.

ششم اینکه ... خوب بابا حق بدید دیگه چخوف هم تو این شرایط قرار داشت یک کلمه هم نمی نوشت دیگه...


 
 
داستان گله...
نویسنده : امیر - ساعت ٤:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٩/٢۳
 

جهان شبیه یه گله بزرگه... با همون شخصیت ها ....

الف) گوسفند: عنصر اصلی تشکیل دهنده گله، گله بدون اون بی معنیه و اصلاً گله که بدون گوسفند نمیشه. ویژگی بارز این دسته اینه که اونها همیشه آب و غذا و جای خواب دارن ولی خوب، کنترل هیچی رو ندارن. درسته فکر میکنن که اونها دارن به حرکت در میان و کاری رو انجام میدن ولی در واقع این "چوپانه" که داره اونارو هدایت میکنه. اونها غذا میخورن و تولید میکنن اما همه محصولات، از پشم و شیر تا گوشتشون مال "اربابه" اونها تا آخرش همین جورین...

ب) چوپان: هدایت کننده گله کسیه که از یه طرف گوسفندارو کنترل میکنه و از طرف دیگه  همه جوره به فکرشونه که آب و علف و جای خوابشون تامین بشه. چوپان همیشه داره استراحت میکنه و ساز میزنه تا "گوسفندها" به تولیدشون ادامه بدن. بعضی چوپانها فکر میکنن مالک گله هستن ولی مالک اصلی "اربابه".

پ) سگ: عنصر محافظ گله. در حقیقت اونهم هیچ کاری نمی کنه و تمام مدت نشسته ولی مواظبه که جلوی "گرگا" رو بگیره. اونها وضع بهتری نسبت به گوسفندها دارن و متکی به "قدرت" ذاتیشون هستن. اما امان از روزی که "قدرت" رو از دست بدن...

ت) گرگ: عناصری از جامعه هستن که دوست ندارن مث بقیه زندگی کنن و همیشه با دزدی از گله روزگار میگذرونن. البته گاهی اوقات رفیق قافله هم هستن...

ث) ارباب: صاحب اصلی گله، کسی که همیشه بهترین چیزا واسه اونه، کسی که همه این سیستمو کنترل میکنه.  کسی که داره حال زندگی رو میبره و کلا کار نمی کنه یعنی راستشو بخواید یه زمانی کار کرده و الآن موقع استراحتشه... اما دیگه خیلی داره استراحت میکنه...

حالا شما بگید جزو کدوم دسته اید...


 
 
قطر میزبان جام جهانی 2022 شد...
نویسنده : امیر - ساعت ۱۱:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٩/۱۱
 

جدای از اینکه این مسئله خوبه یا بد، مثبته یا منفی قشنگه یا زشت و حرف های خاله زنکی از این دست، به نظر میرسه که جهت توسعه ورزش همگانی و انشااله راهیابی به جام جهانی و در نهایت سعادتمندی در دنیا و آخرت، بد نیست به سوالات زیر جواب بدیم...

1-      به نظر شما ایران تا سال 2122 میتونه میزبانی جام جهانی رو بگیره؟

2-      به نظر شما پاسخ ایران به استفاده احتمالی آنان از نام جعلی خلیج ع ر ب ی چیه؟

3-      به نظر شما اصلا ما تو این جام هستیم؟

4-      اصلا ببینم؛ چه اهمیتی داره ایران، کشوری با قدمت چندین هزار ساله و فرهنگی به این عظمت در ورزشهای سطح پایینی مث فوتبال شرکت کنه؟

5-      به نظر شما وقت اون نرسیده که تبعیض نژادی و برتر دانستن برخی نژادها رو تموم کنیم و کمی به خودمون و رفتارامون فکر کنیم؟؟

6-      مردک؛ مگه مرض داری پست بن بست میذاری؟

7-      راستی به نظر شما چی میشد هیچ راهی بن بست نبود؟!؟!؟!؟

...


 
 
تصمیم کبری...
نویسنده : امیر - ساعت ۱۱:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٩/٥
 

یه مدته تصمیم گرفتم زندگیمو عوض کنم...

شرح تصمیمات به صورت ذیل می باشد:

١- بجای مطالعه کتب تاریخی شعر بخونم...

٢- بجای مطالعه اخبار سیاست داخلی و خارجی و اقتصادی و ... کلاً اخبارو بذارم کنار و بجاش مقاله های آموزشی بخونم...

٣- بجای دیدن نشست های خبری و میز گردهای مختلف، ...... ساز بزنم!!!

۴- شاید رفتم کلاس سلفژ تا بتونم آواز بخونم!!! (بیچاره همسایه ها)

البته فلسفه و مذهب رو مثل قبل دوست دارم...

کلاً میخوام بترکونم!!!

الآن که نگاه می کنم می بینم عجب آدم کسل کننده ای بودم ها...

البته نمی دونم این تصمیم چند روز دوام داره؟!؟!؟!؟!


 
 
دوزخی...
نویسنده : امیر - ساعت ٧:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۸/۳٠
 

گویند که دوزخی بود عاشق و مست

                  قولی است خلاف، دل در آن نتوان بست


 
 
پاییز آمد...
نویسنده : امیر - ساعت ۱٢:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/۱٢
 

چند روزی است خیابان های پایتخت میهمان ژاله های آسمانی است...

در گوشه ای از خیابان پیرمردی در انتظار کاهش شدت باران است، در گوشه ای دیگر دختربچه ای برای فرار از خیس شدن دوان دوان به سمت خانه می­رود، در گوشه ای دیگر چشمان نگران مادری را میبینیم که پس از کار روزانه به فکر شام بچه هاست و گوشه ای دیگر...

اما داستان این شهر در این نگاهها و این کلیشه ها خلاصه نمی شود... زیر پوست شهر داستان دیگری است و کارگردان زبردست آن بی رحمانه تصاویر دیگری رغم میزند... آیا این نمایشنامه را تا به حال خوانده اید؟

پرده اول:

اینجا الهیه است... بام تهران... یک برج بلند به بلندای حساب بانکی ساکنین آن. اینجا در ساختمان جلسه ای برگزار شده تا مشکلات را برررسی کنند، اینجا مشکلات از این قرار است: با توجه به بارش باران همسایه ها قبل از ورود به لابی کفش های خود را خشک کنند، جهت نوسازی فضای سبز ساختمان شارژ این ماه افزایش پیدا می کند و ...

اینجا کسی از سرما، از چکه سقف، از ... نمی نالد ... اینجا همه چیز آرام است...

پرده دوم:

اینجا جنوبی ترین نقطه پایتخت است.... در انتهای یکی از کوچه های تاریک و تنگ، به تنگی دستان ساکنان آن ...

مرد خانه پس از یک روز سخت به خانه می آید... با دستانی نه چندان پر اما پینه بسته...

در چشمانش بیش از خستگی نگرانی موج میزند، آخر در روزهای بارانی کارهای ساختمانی کم رونق است. پس از گذشتن از چند کوچه به خانه میرسد. درب آهنی رنگ  پریده و کلون آن نشان از سن ساختمان دارد... شاید همزاد مرد است...

پسرکی درب را باز میکند، با لبخند به پدر می گوید:«بابا چی برام خریدی؟» و این آغاز قسمت دوم هر روز زندگانی دردآور مرد است... زن خانه به سراغ او می آید و از چکه کردن سقف مینالد و پسر بزرگتر قول پدر در خرید لباس نو زمستانی را به او یاد آور میشود...  

به راستی چه فاجعه ایست هنگامی که یک مرد می گرید ...

پرده آخر:

دخترکی خردسال گوشه ای از خیابان از سرما به خود میلرزد. دستانش را با فشار تمام در جیب فرو میکند، تازه می فهمیم چقدر شلوارش تنگ است... بالاخره چراغ قرمز می شود، دخترک به امید فروش یک بسته آدامس به سمت خودرو مشکی رنگ می­رود... شیشه های بخار گرفته مانع از دیدن دقیق داخل خودرو می شود...

در داخل خودرو پسرکی خردسال در حال خوردن بستنی است، دخترک به داخل خودرو نگاه می کند، با حسرت تمام... به یاد کلاس قرآن می افتد، آن زمان که مدرسه میرفت، «ان اکرمکم عند الله اتقاکم» ...

... و از خود می پرسد: آیا این پسر از من با تقوا تر است؟


 
 
بعد از ظهر یک روز کاری میدان ونک...
نویسنده : امیر - ساعت ۱:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/٤
 

بعد از ظهر یک روز کاری میدان ونک:

از ضلع جنوبی به سمت میدان می آییم صدای آب ... و هوایی که رو به تاریکی است... شاعرانه است...

کم کم که به میدان نزدیک می شویم صدا ها بیشتر می­شود و بیشتر از قبل آرامش قبل از طوفان را احساس می­کنیم.

به میدان می رسیم. پر از همه چیز... از عابر پیاده و انواع خودرو بگیرید تا فروشگاههای جورواجور و دستفروشانی که از چسپ زخم تا گوشی موبایل می­فروشند.

اما هنوز باور نداریم که اینجا میدان ونک است....

یک اتفاق باورمان را پررنگ می سازد... ایستگاه تاکسی را میبینیم... چند صد نفر زن و مرد در صف های منظم ایستاده اند...

چیزی شبیه ورزشگاه آزادی قبل از بازی دربی... با یک تفاوت کوچک... زنان نیز در صف ایستاده اند...

آیا تاکسی به اندازه همه اینها داریم؟

در صف می ایستیم و اولین چیزی که پس از ازدحام جمعیت متوجه میشویم، طبقه بندی دقیق اجتماعی است...

خط سعادت آباد با کرج تفاوت دارد...

چه در نوع لباس چه در روحیات افراد... حتی خنده شان هم بیشتر است... باور می کنید؟ سعادت آبادی ها بیشتر میخندند؟

و یک سوال قدیمی... چرا اینچنین است؟

صف ها پر است از افرادی که پس از یک روز کاری خسته و کوفته به خانه هایشان میروند...

یکی از یارانه ها میگوید، دیگری از بنزین... آن یکی از وضعیت حمل و نقل فلان کشور و دیگری از مدیر جدید مالی...

انتظار به پایان میرسد... نوبت به ما رسیده. یک ون سبز رنگ...

دیگر چیزی به خاطر نمی آورم تا آنجا که راننده فریاد میزند... «آخرشه... بفرمائید پایین...»

و من هنوز به خانه نرسیده ام...


 
 
← صفحه بعد