روزانه های یک جوان پارسی

چهارشنبه سوری ...
نویسنده : امیر - ساعت ٩:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/٢٦
 

دیشب چهارشنبه سوری بود...

امسال به همراه عیال "متاسفانه" احساس کردیم دوست داریم تو این مراسم پر فیض و برکت شرکت کنیم. در نتیجه  به خیابون رفتیم تا ببینیم چطور مردم روز سه شنبه به چهارشنبه سور میزنن؟!؟!؟!؟!

روز خوبی نبود؛ یه روز بد و دلهره آور...

دخترهایی که از دست پسرها فرار می کردند و پسر هایی که با نیشخند زیر پای اونها ترقه می انداختند...

پلیس هایی که چپ چپ نگاه می کردند و مردمی که اونها رو دوست نداشتند...

شاید چون با وجود اونها احساس امنیت نمی کردن...

دیروز شهرمون رو دوست نداشتم فارغ از همه اتفاقات سیاسی و جهت گیری های جناحی، احساس می کنم خیلی از فرهنگ اصیلمون فاصله گرفتیم...

چرا باید زیر پای یه دختر ترقه انداخت؟؟؟

چرا باید با وجود پلیس احساس امنیت نکرد؟؟؟

چرا بلد نیستیم جشن بگیریم؟؟؟

چرا نمی تونیم شادی کنیم؟؟؟

چرا ... ؟؟؟

و مهمترین سوال: آیا واقعاً ما با فرهنگیم؟؟؟

 


 
 
شارون استون
نویسنده : امیر - ساعت ۱۱:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/٢۱
 

یه  داستان کوتاه:

مرد از زن که به شدت احساس زیبایی میکرد، پرسید: ببخشید، شما "شارون استون"
نیستین؟ زن با عشوه گفت: نه... ولی...
و پیش از آنکه ادامه بدهد، مرد گفت: بله، فکر میکردم. چون...
زن حرفش را برید، ولی همه میگن خیلی شبیهشم. اینطور نیست؟
مرد قاطع گفت: نه، همه اشتباه میکنن. به خاطر اینکه "شارون استون"، زن خوشگلیه،
ولی شما متأسفانه اصلا خوشگل نیستین. به همین دلیل، من فکر کردم شما نباید
"
شارون استون" باشین. زن تازه فهمید که رو دست خورده، با عصبانیت فریاد کشید:
بیشرف! مگه خودت خواهر و مادر نداری؟ مرد آرام گفت: چرا. ولی اونها هیچکدوم فکر
نمیکنن که شبیه "شارون استون" هستن. زن همچنان معترض گفت: خب، که چی؟
مرد گفت: چون شما فکر میکردین که شبیه "شارون استون" هستین، خواستم از اشتباه
درتون بیارم. زن دوباره عصبی شد: برو ننهتو از اشتباه درآر.
مرد همچنان با خونسردی توضیح داد: عرض کردم که، والده من یه همچی تصوری راجع به
خودش نداره، ولی چون شما یه همچی تصوری دارین...
زن فریاد کشید: اصلا به تو چه که من چه تصوری دارم.
و کیفش را برای هجوم به مرد بلند کرد. مرد خود را عقب کشید و خواست که به راهش
ادامه دهد. اما زن، دستبردار نبود و سه، چهار نفری هم که از سر کنجکاوی جمع شده
بودند، ترجیح میدادند دعوا ادامه پیدا کند.
یک نفر به مرد گفت: کجا؟ صبر کنین تا تکلیف معلوم بشه.
دیگری گفت: از شما بعیده آقا! آدم به این باشخصیتی! (و به کت و شلوار مرتب مرد اشاره
کرد) و سومی گفت: این خانم جای دختر شماست. قباحت داره ولله.
زن بر سر مرد که از او فاصله میگرفت، فریاد کشید: هرچی از دهنت دربیاد، میگی و بعد
هم مثل گاو سرتو میاندازی پایین میری؟
یک نفر پرسید: چی شده خانوم؟ مزاحمتون شده؟
زن همچنان که به دنبال مرد میدوید و سه، چهار نفر دیگر را هم به دنبال خود میکشید،
گفت: از مزاحمت هم بدتر. مردیکه کثافت.
در کلانتری پیش از آنکه افسر نگهبان پرسشی بکند،
زن گفت: جناب سروان! من از دست این آقا شاکیام. به من اهانت کرده.
افسر نگهبان سرش را به سمت مرد که موهای جوگندمیاش را مرتب میکرد، چرخاند و
گفت: درسته؟ مرد گفت: من فقط به ایشون گفتم که شما شبیه "شارون استون"
نیستین. اگه این حرف اهانته، خب بله، اهانت کردم.
افسر نگهبان هاجوواج به زن نگاه میکرد.
زن، روسریاش را عقبتر برد، آنقدر که دو رشته منحنی مو بتواند مثل پرانتز صورتش را در
قاب بگیرد. افسر نگهبان نتوانست نگاهش را از زن بردارد.
زن گفت: اصلا به ایشون چه مربوطه که من شبیه کی هستم؟
افسر نگهبان به مرد گفت: اصلا به شما چه مربوطه که ایشون شبیه کی هستن؟
مرد گفت: شما اکواین؟
افسر نگهبان گفت: اکو چیه؟
مرد گفت: منظورم آمپلی فایره که صدا رو تکرار میکنه.



افسر نگهبان گفت: جواب سؤال منو بده.
مرد گفت: آخه من دارم تو همین جامعه زندگی میکنم. چطور میتونم نسبت به مسائل
اطراف خودم بیتفاوت باشم. یه پیرزنی رو دیروز دیدم که فکر میکرد، سوفیالورنه. آنقدر
طول کشید تا من حالیش کنم که اینطور نیست. آخرش هم فکر کنم نشد.
دیروز اتفاقا کلانتری سیزده بودیم. پیش سروان منوچهری. به خاطر همچین شکایت
مشابهی. افسر نگهبان که همچنان شق و رق نشسته بود، فاتحانه خودکاری از جیبش
درآورد و برگههای بلند پیش رویش را مرتب کرد: پس این مزاحمت برای خانمها کار هر روز
شماست. مرد گفت: نه، هر روز نه، هر وقت روبهرو بشم. گاهی وقتها هم روزی دو بار.
البته فقط خانمها نیستن. با خیلی از آقایون هم همین مشکل رو دارم.
بعضیها فکر میکنن "مارلون براندو" هستن، بعضیها فکر میکنن "آرنولد" هستن.
تازه فقط مسئله مشابهت با هنرپیشهها نیست.
زن آینه کوچکی از کیفش درآورد و با دستمال کاغذی، خرده ریملهای زیر چشمش را پاک
کرد و در حالی که آینه را در کیفش میگذاشت، گفت: یه مزاحم حرفهای! خوب شد که به
دام افتادی. افسر نگهبان گفت: البته با درایت نیروی انتظامی و تعقیب و مراقبت
خستگیناپذیر بروبچهها. زن با تعجب گفت: بله؟!
افسر نگهبان گفت: خب البته ما شما رو هم از خودمون میدونیم.
زن با عشوه گفت: وا؟ چایی نخورده فامیل شدیم.
افسر نگهبان زهر متلک زن را ندیده گرفت و فریاد زد: آشتیانی! چایی بیار.
سربازی در را باز کرد و پاهایش را به هم کوفت: چشم جناب سروان و رفت.
مرد گفت: ببین جناب سروان! من مزاحم حرفهای نیستم. فراری هم نبودم که به دام افتاده
باشم. هرجا که تذکری دادهام، تاوانشم پرداختهام، کلانتریش هم رفتم. به هیچکس هم
بدهکار نیستم. افسر نگهبان به تلخی گفت: بقیه حرفها تو دادگاه. و کاغذی پیش روی مرد
گذاشت و گفت: مشخصاتتو بنویس.
مرد سریع مشخصاتش رو نوشت و کاغذ رو برگرداند.
افسر نگهبان کاغذ را به زن داد و گفت: شما هم مشخصاتتونو بنویسین.
تا آشتیانی در بزند و اجازه بگیرد، پایش را بکوبد و چایها را روی میز بگذارد،
زن هم مشخصاتش را نوشت و کاغذ را به افسر نگهبان داد.
افسر نگهبان پس از مروری کوتاه به زن گفت: این شماره تلفن منزله؟
زن گفت: بله، خونه خودمه.
افسر نگهبان گفت: اگه ممکنه شماره موبایل رو هم بدین. شاید لازم بشه.
زن خواست کاغذ را پس بگیرد که افسر نگهبان، کاغذ کوچکی را به او داد و گفت: روی
همین هم بنویسین کفایت میکنه.
مرد گفت: منم لازمه شماره موبایل بدم؟
افسر نگهبان مکثی کرد و گفت: خب بدین، اشکال نداره.
مرد گفت: آخه من موبایل ندارم.
افسر نگهبان دندانهایش را به هم سایید: پس چرا میپرسی؟
مرد گفت: میخواستم ببینم اشکالی نداره من موبایل ندارم؟ آخه از قوانین بیاطلاعم،
اینه که... افسر نگهبان گفت: نه، اشکالی نداره. و به زن گفت: علت شکایت رو چی
بنویسم؟ و به جای زن، مرد جواب داد: بنویسین من به ایشون تهمت زدهام که شبیه
"
شارون استون" نیستین. و به زن گفت: اگه اهانت دیگهای به شما کردهام، بگین.
زن گفت: خب این خودش یه جور مزاحمته دیگه.
مرد گفت: ولی شما به من گفتین: بیشرف، کثافت، گاو و حرفهای دیگه که حالا بعد من
در شکایتم مطرح میکنم.
زن جا خورد و گفت: خب من اون موقع عصبانی بودم.
و به افسر نگهبان گفت: حالا باید چه کار کرد؟
افسر نگهبان گفت: پرونده که تکمیل شد، میفرستمتون دادگاه. اونجا قاضی حکم میده.
مرد پرسید: در مورد اینکه ایشون به "شارون استون" شباهت داره یا نداره قضاوت
میکنن؟ و با خود ادامه داد: کار قاضی هم واقعا دشواره ها. اگه بخواد از نزدیک بررسی
کنه. افسر نگهبان گفت: نخیر، در مورد اهانت و ایجاد مزاحمت شما قضاوت میکنن. و به
ساعتش نگاه کرد و گفت: ضمنا حالا دیگه وقت اداری تموم شده.
شما امشب اینجا میمونین تا فردا صبح راهی دادگاه بشین.
مرد به زن گفت: من حالا که بیشتر دقت میکنم، میبینم در قضاوتم اشتباه کردهام. شما
خیلی هم بیشباهت به "شارون استون" نیستین.
زن گفت: واقعا میگین؟!
مرد گفت: واقعا. اگه این شباهت وجود نداشت، چرا من از میون این همه هنرپیشه،
اسم "شارون استون" رو آوردم؟!
زن گفت: خیلیها بهم میگن. آرزو دارم یه بار با "شارون استون" روبهرو بشم، ببینم
خودش چی میگه.
مرد گفت: اون هم حتما به این شباهت اعتراف میکنه.
زن به افسر نگهبان گفت: من میخوام شکایتمو پس بگیرم.
واقعا حوصله دادگاه و دردسر و این حرفا رو ندارم. این کاغذارو هم پاره کنین بریزین دور.
افسر نگهبان گفت: نمیشه. قانون وظیفه خودشو انجام میده.
زن با تعجب پرسید: وقتی من از شکایتم صرفنظر کنم.؟
افسر نگهبان گفت: باشه. تکلیف قانون چی میشه؟
مرد گفت: قانون که شماره موبایل ایشون رو داره.
افسر نگهبان نشنیده گرفت و به زن گفت: مشکله. ولی خودم یه جوری حلش میکنم.
مرد از جا بلند شد که برود. قبل از رفتن، رو کرد به افسر نگهبان و گفت: یه سؤالیه که از
اول که آمدیم اینجا تو ذهنم موج میزنه، میشه بپرسم؟
افسر نگهبان در حالی که کاغذها را پاره میکرد، گفت: بپرس.
مرد گفت: میخواستم بپرسم شما "شرلوک هلمز" نیستین؟

 


 
 
یکی بود یکی نبود
نویسنده : امیر - ساعت ٥:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/٢۱
 

امروز خیلی دلم حوس این شعرو کرده...

می خوام شما رو هم تو زیبائیش شریک کنم:

کاش یکی بود یکی نبود اول قصه ها نبود
اون که تو قصه مونده بود از اون یکی جدا نبود
ماه پیشونی رها بود از طلسم دیوای سیاه
پلنگ عاشق می پرید تا لب شیروونی ماه
سیاوش شاهنامه رو کاش کسی گردن نمی زد
کاش کسی توی قصه ها از عاشقی دم نمی زد

تقویم باغچه ما برگ بهار نداره
جاده قصه هامون عطر سوار نداره
شهر بزرگ قصه، پنجره هاش رو بسته
حتی تو دفتر مشق، بابا انار نداره

کاش توی قصه های شب برق ستاره کم نبود
تو قصه جن و پری دلهره دم به دم نبود
قصه های قدیمی رو یه جور تازه می نوشت
آدم و حوا رو می برد دوباره می ذاشت تو بهشت
اما تا اون بیاد باید با بی کسی سر بکنیم
ترانه های کهنه رو دوباره از بر بکنیم

تقویم باغچه ما برگ بهار نداره
جاده قصه هامون عطر سوار نداره
شهر بزرگ قصه پنجره هاش رو بسته
حتی تو دفتر مشق بابا انار نداره

شعر از: یغما گلرویی


 
 
عشق...
نویسنده : امیر - ساعت ۱٠:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۱٩
 

به یه بنده خدا گفتم: عشق چیه و مرزش با دوست داشتن؟؟

گفت: آدم ها زیاد عاشق میشن ولی کسانی رو دوست دارن که بهشون اعتماد دارن. یعنی:

عشق+اعتماد = دوست داشتن

گفتم: خوب خیانت چیه؟؟؟

گفت: اون موقع هست که یکی که دوسش داری از اعتمادت سوء استفاده میکنه ...

خیلی قشنگ گفته نه؟؟؟


 
 
دروغ...
نویسنده : امیر - ساعت ۸:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۱۸
 

یه مکالمه:

١- چه خبر؟

٢- سلامتی. (میخواستی چه خبر باشه؟ بی پولی، شلوغی و ...)

١- خانواده خوبن؟

 ٢- مرسی، ممنون... (به توچه، کارتو بگو و اینقدر طفره نرو...)

١- راستی زنگ زدم بگم که  ...

٢- اِ چقدر بد اون دوستم رو که میگی از اونجا اخراج شده آخه ... (آخ جون خوب پیچوندمشا........)

راستی ایکاش نفر دوم تو همون دیالگ اول حرف دلشو گفته بود تا کار به دروغ های بزرگ نرسه...

واقعاً چرا ما اینقدر دروغ می گیم؟؟؟


 
 
تفریح سالم!!!!
نویسنده : امیر - ساعت ٩:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۱٦
 

به نظر شما سالم ترین تفریح یک جوان پارسی چیست؟!

١- اس ام اس و بلوتوث بازی

٢- سرکار گذاشتن مردم

٣- دختر بازی (البته منظور نویسنده نوع اونجوریش نیست)

۴- دنبال کردن انواع دعواهای فوتبالی (دایی - کریمی ، مایلی - امیرخان ، عابدزاده - کاشانی و ...)

به جون خودم خیلی فکر کردم که ۴ تا گزینه رو کامل کردم!!!!!!!!! (البته با عذر خواهی از خواهر های عزیز که به دلیل مسائل اخلاقی واسه اونا سه تا گزینه بیشتر نداریم!!!)

راستی عجب حالی میکنه این جوون پارسی!!!!!!!!!!!


 
 
بوی بهار 3
نویسنده : امیر - ساعت ۸:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۱٥
 

هیچ میدونید این روزا چه خبره؟؟؟

یه عده میگن داره عید میاد. اومدن عید واسه افراد مختلف:

  1. کارمندا (آخه از قدیم گفتن  یه سوزن به خودت بزن یه جوالدوز به همسایه!!!): آخیش یه هفته سر کار نمیام.
  2. پسرهای مجرد: تو این شلوغ پلوغی خوب یه دیدی هم میزنیم.
  3. دخترای مجرد: به فکر کادوی عید واسه مادر!
  4. دخترهای متاهل (زنها): وااااااااای جلو مادر شوهرم چی بپوشم.
  5. پسرای متاهل (مردها): وااااااااای بازم مهمون بازی. راستی تو عید فوتبال هم پخش میشه؟؟؟
  6. بچه ها:‌آخ جووووووووون. عیدی، شیرینی، آجیل ...
  7. صدا و سیما: مردان آهنین!!

راستی فکر میکنید به کی بیشتر خوش میگذره؟؟؟سوال


 
 
تلویزیون
نویسنده : امیر - ساعت ۱٠:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۱٤
 

به نظر شما بهترین برنامه صدا و سیمای ملی ایران در سال ١٣٨٨ کدام گزینه می باشد؟

الف) انتخابات؛ مناظره کروبی و احمدی نژاد؛ و بعدش

ب) نود و فوتبال زنده!

ج) سینه زنی و سخنرانی مذهبی.

د) بدلیل عدم پخش گونه های دیگر برنامه، از ارائه این گزینه معذوریم!! لطفا پاسخ را از بین سه گزینه اول انتخاب کنید!!


 
 
بوی بهار 2
نویسنده : امیر - ساعت ۱:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۱٤
 

صدای پس زمینه؛ صدای منصور؛ آهنگ بم: «عیده و امسال عیدی ندارم...»

عید نوروز...

جشنی که بیش از سیصد میلیون نفر آنرا جشن می گیرند...

جشنی سه هزار ساله...

آیا نوروز برای این است که روزمان را نو کند یا خودمان را؟

یکسال گذشت و روزمان هم نوشد! اما خودمان چه؟ در این سال چه آموختیم؟ چه کردیم؟ چه کاشتیم؟

خداوند؛ جهان با آن عظمت را هر سال نو می کند ولی ما انسان ها نمی توانیم تغییری کوچک، خیلی کوچک، در خودمان ایجاد کنیم...

به راستی نوروز چیست؟

کماکان نوروز می آید، آنرا پاس می داریم و جشن می گیریم... اما ...

بازهم منصور می خواند ... «عیده و امسال عیدی ندارم...»

و صدای تِک تِک ساعت ... زمان می گذرد ...

 

 


 
 
سالگردها...
نویسنده : امیر - ساعت ۸:٢٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۱۳
 

می دونین امروز چه روزیه؟؟؟

امروز تولد پیامبره...

البته تولد آنتونیو ویوالدی هم هست...

سالروز تولد visa card!!!

درگذشت کورش کبیر ...

تولد دکتر واتر هاوس مخترع آبله...

 

به نظر شما اهمیت سالگردها تو چیه؟؟؟

الف) تو زنده نگه داشتن حوادث و افراد.

ب) برای کادو گرفتن از آقایون دلیل خوبیه.

ج) به توچه. ما می خواهیم الکی سینه بزنیم یا خوش باشیم.

د) دلیل خوبیه که از بزرگان تاریخ در راستای اهداف سیاسی استفاده کنیم.


 
 
بوی بهار1
نویسنده : امیر - ساعت ۱۱:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۱٢
 

روزهای پایانی سال؛

اسفند و نوروزی که می آید...

و حرکت ....

نوروز امسال نیز می آید، همچون سال های قبل از آن و مردمانی که یکسال رخوت خود را جبران می کنند...

گویی می توانند...

آیا می توان بهای یکسال کهنگی، رخوت، دروغ و ... را با نقابی خوش رنگ از جنس نوروز پرداخت کرد؟

ایکاش نو شدن و تطهیر به همین آسانی بود!!!

در این باره بیشتر خواهیم گفت...

 


 
 
سلام
نویسنده : امیر - ساعت ۱٠:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۱٢
 

سلام

من هم عضو خانواده وبلاگ نویس ها شدم!!!!!!!!!!

مطالب این وبلاگ عقاید شخصی نویسنده هست و حتتتتتتتتتتتماً دوست دارم نظرات مخالف و موافق رو با هم ببینم.

در ضمن از همه دوستان انتظار دارم با راهنمایی هاشون من رو در توسعه این وب یاری کنن!!!!